آخرین املا

ششم ابتدایی بودیم،دبستان بَدِر، اول سال معلمی داشتیم که ازبچه خان هابود، خوش تیپ ، باکت وشلوارمشگی واطو زده وپیراهن سفید و کراوات قرمز، مرتب، و موهایی که برق میزد، وبا ناخن انگشت کوچک دست چپش که بسیاربلندبود و برای ما عجیب و گاهی با آن سر وصورتش را با ظرافت میخاراند.
همیشه در کلاس را باز میگذاشت ودر
چارچوب در می ایستاد و بیرون را تماشا میکرد، وبچه ها هم کار خودشان را میکردند یامشغول رو نویسی بودند یا خواندن فارسی ومبصرهم مراقب بود کسی شلوغ نکند .کمتر داخل کلاس می آمد یا پشت میز می نشست، اگردفتر نمره یاچیز دیگری میخواست با اشاره او مبصر برایش می اورد.


خوشبختانه بیشتر از یک ماه آقامعلم ما نبود و از نهاوند منتقل شد. مدتی معلم نداشتیم تا آقایی بنام فیروز بیات معلم ما شد، بسیارجوان وپر تحرک، عینکی، بدون کراوات وکت چار خانه کِرِم که بزرگتر از قد و قواره اش بود. بعد ها فهمیدم او خود دانش آموز سال آخررشته ادبی دبیرستان فیروزان است، که بعنوان معلم حق التدریس یا افتخاری انتخاب شده بود.
آقای بیات به املا ومعنی لغات خیلی اهمیت میداد. ومابچه های کلاس درهردو این ها بسیار ضعیف بودیم. به دستوراو برای املا دفتر بزرگ خط داری که هر برگ آن اندازه کاغذ«آ،چار» بود، تهیه کردیم. او هرروز یک املا به ما میگفت و همان ساعت تصحیح میکرد ونمره اش را دردفتر ثبت می نمود‌ ودفتر املا هارابه ما پس میداد. وما باید هرغلطی را سی بار مینوشتیم، در آخر هر املا ده لغت مشکل اضافه می گفت، طفولیت، استظهار،صباوت
اضمحلال، ملاطفت ،استعانت، وگاهی اوقات جملاتی مانند، «غازی به غزا رفت و غذا خورد و غزا کرد.» که هیچ کدام ازعهده درست نوشتن آن بر نمی آمدیم ومجبور بودیم تمام جمله را سی بار بنویسیم. او معتقد بوداملا ومعنی لغات راهرکس خوب بلد باشد بقیه درس هایش هم پیشرفت میکند، ماراتشویق میکرد لغات مشکل راجمع آوری کنیم و معنی آنهارا از او بپرسیم میگفت، هرکس لغت مشکلی بگویدکه اومعنیش را بلد نباشد به او جایزه میدهد.
به خاطرتلاش های او بسیار پیشرفت کرده وازین رو به آن رو شده بودیم ،من که قبلا ٓاز
نوشتن کلمات ساده هم عاجز بودم دیگر
خواندن ونوشتن لغات مشکل برایم ساده شده بود، هنوز سه ماه از آمدن آقای‌ بیات نگذشته بود، که یکروز صبح که به مدرسه رسیدم
دیدم بچه های کلاس جلو درب مدرسه جمع شده و نمی گذاشتند کسی از هم کلاسی ها وارد مدرسه شود. سرکرده این کار مبصر بود،که هیکل درشتی داشت،و چندین سال مردود شده و ازبچه های تنبل کلاس بود که همیشه املا تک می گرفت. به همین جهت هم ازآقای بیات بدش می آمد، بعضی از بچه ها می خواستند وارد مدرسه شوند ولی مبصر مانع میشد. دراین موقع آقای شهبازی مدیر مدرسه ازراه رسید،ازجمع شدن بچه ها جلو درب مدرسه تعجب کرد و علت را پرسید مبصر گفت، بچه ها اقای بیات رانمیخواهند اوخیلی سخت گیری میکند. آقای شهبازی که ازاین کار بچه هاعصبانی شده بود گفت: دانشجویان دانشگاه تهران هم جراِٖت اعتصاب راندارند آنوقت شما انجیجک ها برایم اعتصاب کرده اید، خجالت نمیکشید این حرف ها را می توانستید داخل مدرسه به من بگویید ونیازی به این مسخره بازی ها نبود، و با تشر از بچه ها خواست بکلاس بروند. بچه ها هم سرشان را پایین انداختند وراهی کلاس شدند. بعداز لحظاتی آقای بیات به کلاس آمد ساعت اول املا داشتیم از ما خواست دفتر های املا را باز کنیم،
گفت: بنویسید،
بابا آب داد
دارا انار دارد
ان مردآمد
ان مرد در باران آمد
آن مردتند آمد،
نه این جمله سخت است! ننویسید
ممکن است بعضی تند را باط دسته دار بنویسند،وبعد ازما خواست، هرکس ورقه
خودش راصحیح کند بعد نمره هارا پرسید همه بیست شده بودیم. گفت راضی شدید
همه سرهایمان را پایین انداخته بودیم
واو خداحافظی کرد و رفت.
ولی من خاطره این معلم خوب را که در مدت سه ماه معلمیش به اندازه سه سال مطلب به ما آموخت هیچگاه فراموش نکرده ام.
ن.معماریان

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید